سفرنامه
هستی جونم سلام.چند روز بعد از اربعین یعنی سه شنبه همراه بابایی رفتیم اهواز.چهارشنبه شب واسه شام خونه عمو مسعود اینا مهمون بودیم.عمو محسن اینا و عمه صدیقه هم از دزفول اومده بودن اونجا.آخه قرار بود 5شنبه صبح زود با هم بریم گناوه. خلاصه صبح فردا ساعت 7و نیم به سمت بندر گناوه راه افتادیم.عمو مسعود اینا هم اومدن باهامون.نزدیکای ساعت 1 بود که رسیدیم انجا.قرار بود شب برگردیم اما دیر شده بود و شب موندیم بندر و رفتیم هتل.جمعه ظهر بالاخره به سمت اهواز حرکت کردیم.بندر هوا خیلی سرد بود اما خدا روشکر سرما نخوردی عزیزدلم.توی بازار که میرفتیم خیلی دخمل خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی نفسم.جمعه ساعت 8 بود که رسیدیم اهواز و من و هستی جون موندیم خونه مادرجون اینا و بابایی همراه عمو محسن اینا برگشت دزفول.آخه روضه مادرجون از 1شنبه شروع میشد و من به مادرجون قول داده بودم که امسال واسه روضه اونجا باشم. این 1 هفته ای که اهواز بودیم هستی جونم خیلی دلش واسه بابش تنگ شده بود.هروقت که عکس باباجون رو نشونت میدادم کلی نگاش میکردی و با خوشحالی میگفتی بابا بابا.وقتی هم که بابایی زنگ میزد باهاش کلی با تلفن حرف میزدی عزیز مهربونم. توی این فهته کلی با بچه ها بازی کردی و اینقدر به مادرجون و بابا حجی عادت کرده بودی که موقع خداحافظی از بغل مادرجون نمی یومدی بغل من قشنگم. جمعه هفته بعد همراه عمو رضا شوهر خاله لیلابرگشتیم دزفول.بعد از 10 روز برگشتیم خونمون .از اهواز واست چندتا اسباب بازی خریدم.خاله زینب هم واست ١ جفت دمپایی خریده که خیلی خوشگلن.دستش دردر نکنه. خاله لیلا هم موهات رو کوتاه کرد.

این لباست رو از بندر خریدم واست عزیزم

واسه ناهار رفتیم کنار دریا اما اینقدر باد شدیدی می اومد که من اصلا نتونستم از ماشین پیاده بشم ترسیدم که تو سردت بشه .اینم هستی خانمم در حال خواب توی ماشین.پشت سرمون هم دریاست

تا اینکه بابا و عمو مسعود چادر زدن کنار دریا و من تونستم از ماشین پیاده بشم و برم تو چادر.اینجا هم توی چادر هستیم و باز هم تو خوابی مامان جون

اینم ١ نما از دریای خوشگل جنوب



سفرنامه
